گروه نجات از راه رسید

 

هنوز هشت كیلومتر مانده بود تا "یحیی" خودش را به لب جاده ماشین ‌رو برساند. «به "ولی" گفتم: خودم را به كلبه​ای می‌رسانم و آنجا منتظر تو می‌مانم.» معلم جوان سعی می‌كرد تندتر قدم بردارد تا زودتر به كلبه برسد، اما چند متر برفی كه روی زمین نشسته بود، سرعت عمل "یحیی" را گرفته بود.

 

  

 

ولی هم سعی می‌كرد تندتر راه برود: «همان‌طور كه راه می‌ رفتم، بلند فریاد می‌زدم و می‌گفتم: دارم می‌آیم ... نگران نباش ... داد می‌زدم تا اگر حیوانات وحشی آن دور و اطراف هستند و ممكن است به "یحیی" حمله كنند، بترسند و به او نزدیك نشوند. برف تا كمرم رسیده و راه رفتن خیلی سخت شده بود.

 

 

 

خوشبختانه آن شب با این‌كه كولاك بود اما آنقدر روشن بود كه بتوانم چند متر دورتر را ببینم. همین ‌طور كه می‌رفتم؛ یكدفعه چشمم به شبح سیاهی افتاد كه در تاریكی قدم برمی‌داشت. خوب كه نگاه كردم، "یحیی" را دیدم كه هنوز به كلبه نرسیده بود. به قدری انرژی‌اش تحلیل رفته بود، كه وقتی به او رسیدم؛ از حال رفت.

 

  

 

برفی هم كه خورده بود وضع جسمی‌اش را بدتر كرده بود. "یحیی" گفت: اگر بیرون برویم، احتمال این ‌كه تلف بشویم خیلی زیاد است و بهتر است در كلبه بمانیم؛ تا كمك برسد.» دو دوست به یكدیگر روحیه می‌دادند تا در برابر سرمای وحشتناك مقاومت كنند. در همین هنگام، نیروهای امدادی با آن ها تماس گرفتند و گفتند از كلبه خارج نشوند؛ تا آنها از راه برسند. ساعت نزدیك ۸ شب بود كه بالاخره خودروهای راه و ترابری و آمبولانس رسیدند و دو مرد را نجات دادند.

 

نویسنده: سرکار خانم لیلا حسین زاده - جام جم آنلاین

 

خبرگزاری جام جم آنلاین - تاریخ: ۲۷/۱۰/۱۳۹۱ - با سپاس فراوان - گروه کوه نوردی کلکچال - www.kolakchal.ir