شاهد مرگ دیگری بودن، از مرگ هم سخت تر است ! - به قلم آیدین بزرگی (بخش 3)
نه این فداکاری نیست، عین خودخواهی است ! مادر بیچاره ام چه گناهی کرده است ! ولی خوب ! این منم، "آیدین"، خودخواه ترین، خودخواه پرستی ! نگرانم. "رامین" می گفت خوب هم هوا نشده است ! از طرفی، مسیری که ما دیدیم بعید می رسد 2 روز به قله ختم شود ! "رامین" دو روز برای آن می بیند ولی من تقریباً با "پویا" مطمئن هستیم برای 5 نفر این امکان ناپذیر است. ولی شاید برای دو یا سه نفر بشود میلیمتری کار کرد.
زنده یاد آیدین بزرگی
"من، پویا و مجتبی" سریعتر بودیم ولی "رامین" کمی کندتر حرکت می کرد. طبق معمول، معلوم بود "رامین" هنوز دارد فکر می کند. "رامین" تا نتیجه ای نگیرد، صدایش در نمی آید. وقتی خاموش است و نظری ندارد یعنی هنوز دارد فکر می کند. نمی دانم در چه فکری است. امشب خصوصی با "کیومرث" مشورت کرد. احتمالاً برای حمله نهایی نیاز به همفکری داشته. به ما چیزی نگفت. بی صبرانه منتظر تصمیمش هستم.
هر چند از اول برنامه به "کیومرث" گفته بودم که تیم نباید سرپرست داشته باشد؛ به این معنی که یک نفر حرف آخر را بزند. ولی "کیومرث" باز هم اولش گفت باشد و آخرش ما را در کار انجام شده، قرار داد. این مسئولیت سنگینی بر دوش "رامین" است. او را در مضیغه می گذارد ! چرا باید جان ما دست او باشد. ما با اختیار خود به اینجا آمده ایم. امیدوارم تصمیمی که می گیرد، مثل همیشه منطقی باشد. نه از سر ترس باشد نه از سر خودخواهی؛ چون من تاب هیچ یک را ندارم و نمی خواهم در مقابل چنین تصمیم هایی سر خم کنم. فقط منطق را می پذیرم. فقط !
زنده یاد مجتبی جراهی
و امروز 18 تیر، "رامین" تصمیم خود را به ما هم گفت ! ظهر حوالی ساعت 2 بود که "پویا، مجتبی و افشین" داخل چادر جمع شدیم و در مورد تصمیم "رامین" بحث کردیم. من حدسی در مورد تصمیم "رامین" داشتم. دیشب که با "کیومرث" مشورت کرد، مطمئن تر شده بودم. به منطق "رامین" ایمان داشتم و همین طور به قولی که در اسکاردو داده بود. در اسکاردو گفته بود که امکان ندارد حواشی یا حرف دیگران یا ترس یا هر چیز دیگری؛ منطق تصمیم گیریش را مورد تردید قرار دهد.
حالا وقت یک تصمیم گیری سخت برایش بود. من خودم را جایش گذاشتم. همین دیشب. یک چیز نگرانم می کرد، هم هوایی "رامین". او دیرتر از ما و کمتر از ما هم هوا شده بود. خودم را که جایش گذاشتم با تمام وجودم خواستم قله را صعود کنم، ولی می دیدم در حال حاضر توانش را ندارم. بین احساس و منطق؛ تصمیم سختی بود. ولی من امروز از او یاد گرفتم. ترجیح جمع به خود را. ترجیح هدف به خود را. "رامین" بهتر از آن تصویری، خود را نشان داد که پیش از این؛ در ذهن من از او شکل گرفته بود.
"رامین" یک سرپرست واقعی و یک کوه نورد بزرگ، بزرگتر از قبل برای من شده. از ته دل دوست داشتم او هم در تیم صعود باشد، ولی او خودش را حذف کرد. چون حس می کرد، هم هوا نشده است. این از صعود یک 8000 متری از مسیری جدید هم؛ سخت تر است. "رامین" توانست در دل من تا بالاترین نقطه صعود کند و من فقط امیدوارم بتوانم پاسخ اعتمادش را به بهترین وجه بدهم. قطعاً این صعود در صورت محقق شدن، ثمره پایمردی بسیاری است که "رامین" در رأس آن قرار دارد.
"من و پویا و مجتبی" فقط قرار است درسمان را پس بدهیم، وگرنه خود می دانیم در مقابل این مردان؛ چیزی برای گفتن نداریم و راه بسیار داریم تا به حد و اندازه آن ها برسیم. قول می دهم به "رامین"، این درس از خودگذشتگی و منطق را روزی که شاید سرپرستی چنین برنامه ای را به عهده داشتم، پس بدهم و تا آخر عمر؛ به این قولم پایبند خوهم بود. و فردا شروع ماست. 20 تیرماه کمپ 4،3،2 و قله. یعنی 23 تیر صعود قله ! برنامه ریزی دقیقی روی کاغذ است. اما چه قدر عملی است ؟ هنوز 100% باورش نکردم.
حسی در من شکل گرفته که گویی این صعود؛ برای من طلسم شده است. ولی وقتی منطقی بدان فکر می کنم، چنین چیزی نمی بینم ! باید ترسش را، ترس نتوانستن را در خودم بکشم. این کوه هم مثل همه کوه هاست که بارها در آن ها شکست خورده ام، ولی سرانجام پیروز شده ام. دیگر زمان پیروزی است، فقط هوا می تواند جلوی ما را بگیرد. نمی دانم پس از این چند روز بارش؛ دلش خالی شده است یا نه. نمی داند هنوز دق دلی دارد که سر ما خالی کند یا نه. امیدوارم که نه ! کمی استرس دارم.
می خواهم این لحظاتم را به نحوی به جمله تبدیل کنم، که تویی که می خوانیش؛ بدانی چه طور لحظاتی است ! مثل همیشه. حس پیش از یک حرکت بزرگ. بزرگ برای خودتم. اولش ترس است. من هم الان می ترسم. اضطر اب کشنده ای است. می خواهی فقط تمام شود. در این لحظات، چگونه تمام شدنش برایت مهم نیست. عقلت کار نمی کند. ممکن است پس بزنی. بگویی گور باباش. ولی اگر این حس را قبلا تجربه کرده باشی، به خودت جسارت می دهی. شاید خودت را گول می زنی. به خودت می گویی حالا تا پای کار برو ! حالا تا آنجایش که آسان است برو !
بعدش با خدا ! اگر خواستی آنجا برگرد ! یک راه دیگر هم هست ! اصلا بهش فکر نکنی ! عکسی از عزیزانت یا خاطره ای خوش را نشان کنی ! تا که ترسی آمد آنرا پی بگیری ! اما هر کاری هم که کنی آن ترس هست ! تا زمانی که با او روبرو شوی ! و من هم هنوز کمی این ترس را دارم. می روم با آن روبرو شوم. مطمئن هستم وقتی شروع کنم، آن ترس رخت برخواهد بست. چرا که اولین بار نیست که مانند شیطان به جانم افتاده و وسوسه ام می کند ! آخرین حملاتم را پیش از عازم شدن می نویسم ! رفتن رسیدنی است ! هدف قله نیست، هدف جرأت کردن است.
منبع تصاویر ۱ تا ۳: اسکات پووری ، منبع: باشگاه کوه نوردان آرش - با سپاس - گروه کوه نوردی کلکچال - www.kolakchal.ir



